یادم می آورید تو و شب که مرده ام... ؛
بر دوش خود، جنازه ای از خویش برده ام...
قطره های باران را احترام کن ای دل!
کاین سپاه عالیقدر ، سر به زیر می آید...
وَ من چقدر تو را دوست دارم آه چقدر...
به قدرِ فاصله ی روزِ بی تو تا شب قدر........
امشب برای مستی من باغِ رَز بخر ؛
بهر مزه ز سوقِ لب خویش گز بخر...
شاعران هم متّهم هم قاضی اند ؛
کُلُّهم بسیار از خود راضی اند...
وَ مرگ، وقت ندارد که سر بخاراند ؛
تو پس چکاره ای؟ او را کمی نوازش کن...!
چه رشکها که نبردم به بالِ خوش نفَست ؛
که دستِ زلزله ها کی رسد به چلچله ها...
خوشا انگیزه های نقطه "چین" دار :
برای گم شدن در دامن تو..............
خون جلوی چشم فلک را گرفت...
دست یقین، دامن شک را گرفت...
یک نفر هست که یکمرتبه خوشقلب شده ؛
قدرت تجزیه - تحلیل از او سلب شده........
در امتداد نگاهت به راه افتادم... ؛
به خواب رفتی و با سر به چاه افتادم...مرداد ۷۷ ؟
دستِ پُر می روم به جنگ زوال ؛
من، مسلّح به عشق پاک توام...
مرا گرسنگیِ کودکی یتیم بس است :
برای اینکه شوم از نظامِ هستی، سیر...
بیا با شمعِ چشمانت به دالانهای روح من ؛
بیا بد بگذران یک عمر در یلدای روح من...
من عاشقانه می شکنم تا تو نشکنی ؛
تو تکّه های شعرِ مرا "حفظ" می کنی...؟
احساسِ خاک بر سری ام بی دلیل نیست :
در چشمِ دوستان نتَوان مُرد و زنده ماند.......
از، آن شبی که باد، ورق می زند مرا :
ترتیبِ خاطرات، بهم خورده در دلم...
در من هزار خوشه، چراغِ شکسته است...
در من هزار پنجره، آغوشِ بسته است...
اینقدر مگو که "باز باید بروم..."
حرفِ سفر از خودِ سفر، تلختر است...