شهربازی...

شبانه روزم یکسره به نسرودن می گذرد ؛

یک صفحه "پروست" می خوانم تا آرایش روشنفکری ام کمرنگ نشود ،

در عوض، صد صفحه، هرز می روم...

 

نفسهای سرگردانم را در توده های مِه جا می گذارم...

 

اگر پایتخت بگذارد :

اینجا برای جان دادن، جان می دهد...

 

در این بلندا ؛

در این آشیانه ی کورِ عقاب های عقیم، گیر خود اُفتاده ام...

 

من "شهربازیِ" سرنوشت را با خود، اینسو و آنسو می برم...

 

ایستگاه آخر را یخبادها دارند می لیسند.......

 

کلاردشت/ ۳۱ مرداد ۱۳۹۰

 

 

عادی...

کمی که بگذرد

مرگ برای خودِ مُرده هم عادی می شود ؛

تو راست می گفتی........

 

سرعین اردبیل/ بیستم اُردیبهشت ۱۳۹۳

 

 

 

زنگ

عقربه ی تن، خشکش زده ؛

ساعت روح در تابوت زمان، زنگ می زند...

.

.

.

.

عزیزم! برو ببین کیست..........

 

کلاردشت/ ۱۱ فروردین ۱۳۹۳

 

 

نسل خاطره...

دنیا یتیم خانه ای بیش نیست ؛

خاطراتِ سرگردانِ رفتگان را

گاه باید به فرزندی پذیرفت...

.

.

.

.

.

آدمی آفریده شد تا نسل خاطره، تکثیر شود...

 

کلاردشت/ ۱۱ فروردین ۱۳۹۳

 

 

شریک لرزان

بارها و بارها :

بی آنکه بدانی

شریک لرزانت بوده ام :

در هراست از مرگ ؛

بی آنکه وحشتم از مرگ خود باشد...

 

کلاردشت/ ۲۶ اسفند ۱۳۹۲

 

 

 

 

سطلی از چاه نوستالژی...

دلم گرفته در این بیست و هشتم اسفند...

کلاردشت و غروبی غریب و بارانی...

به یاد شعر "مسافر" که خونِ "سهراب" است...

تو خوب می دانی...

و " حالِ" مبهمِ آینده و گذشته ی من...

و محوِ دم به دمِ پلّه های آینده...

 

حدیث عزلت من آنچُنان شکربار است :

که آب می شودم قند در دل خونین...

 

و کوله پشتیِ آوارگیّ این شاعر :

اگرچه در دل خود، اشک و خون و کف دارد،

به باغ وحشِ اَقارب، سگش شرف دارد...

 

کرامت غربت :

چقدر حال و هوای مرا عوض کرده...

و با رعایتِ شاءنِ غرور زخمی من :

حوائجِ دلِ تنگِ مرا برآورده...

 

۱۳۹۲

 

 

استکان مادربزرگ...

مادربزرگ زیبا و درونگرا :

هر روز عصر

در ایوان تنهایی

و در گرماگرمِ آیین ظریف و اختصاصیِ چای نوشی اش ؛

که به آن می نازید :

به چیزی فراتر از فراموشی و نیز فراتر از یادآوری نیاز داشت ؛

فراموشی، در حدّ مرگ... ؛

و همزمان :

یادآوری :

در حدّ بازیابیِ جسمانیِ کسی ؛

در دوردستِ عشق...

 

حتّی تولّد نزدیک دوقلوها،

جای آن دوست داشته شدنِ مرگبار را نمی گرفت...

.

.

.

.

.

در جستجوی زمانِ از دست رفته :

استکان، استکان تا خودِ مرگ................

 

 

سرعین اردبیل/ نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳

 

 

 

 

تک بیت های زیر خاکی...

عشق او یک عمر، پشت پرده بود ؛

نامه اش را پستچی گم کرده بود..‌

 

شد عیان یار، در آیینه ی خواب ؛

جای بیداریِ ما خالی بود...

 

در بین این شلوغیِ دلگیر و همهمه :

بی شک، تو فرق می کنی ای دوست با همه...

 

به خواب نیز نمی دیدیم ، که اوجِ بازیِ دلقک ها :

به جای خنده، جماعت را : به هایهای بیندازد...

 

روز و شب، رهزنِ بیداری و خوابم شده اند ؛

دزدها وقت ندارند که دزدی نکنند..‌

 

ما که ناچار مطیع دلِ توفان شده ایم ؛

لااقل کاش که پرتاب به یک نقطه شویم...

 

گفتم که مرا با خود ، همراه ببر ای دوست!

حالا که شدی غایب : از من چه خبر ای دوست...!؟

 

به خاطرت بِسِپار آنچه را که می گفتم :

عصای قلب منی نشکنی که می اُفتم...

 

رازی ست مرا با تو ؛ بگذار نهان باشد...

ای دل! قَسَمت دادم : بین خودمان باشد...

 

گریه، مرا به دهکده ی خواب می بَرَد... ؛

کم کم تمام دهکده را آب می بَرَد...

 

وعده ی ما در مکالماتِ عواطف ؛

ساعتِ همواره مه گرفته ی "ایکاش"...

 

در دلِ تفسیرِ خود از عشق، گم خواهیم شد ؛

عشق آیا می تواند باز پیدامان کند...؟

 

کِرم ها در من عمارت ساختند ؛

سنگ ها خود را به من انداختند...

 

تا در عوالمِ خوشِ مستی، عیان شوی :

صد میکده به یافتنت اختصاص یافت...

 

وه به استعدادِ چشمان تو در مستانگی ؛

یک دو حب، انگور، صد میخانه را تعطیل کرد...

 

حریمِ وصفِ شما جای هر پریشان نیست ؛

اگر که "حرف، کم آورده ام" چه جای گله...؟

 

زانرو که طبعِ من، متمایل به رندی است :

معشوقه ام نشسته در ابیات هندی است...

 

وقتی یکی شویم، دو دل، نصف می شود ؛

نصفِ دو دل، مساویِ قلبی ست مشترک...

 

 

از بایگانی نوستالژی...

بی عکس و نام، وارد دنیای هم شدیم

ما با سلام، وارد دنیای هم شدیم

 

درهای فرصت من و تو مهر و موم بود ؛

از پشت بام، وارد دنیای هم شدیم...

 

آن روزها نشانی از این روزها نبود ؛

با احترام، وارد دنیای هم شدیم...

 

انگار ما از اوّلِ قصّه به نیّتِ :

حُسن ختام، وارد دنیای هم شدیم...

 

امروز، بی ثمر فقط از خویش هی بپرس :

اوّل، کدام وارد دنیای هم شدیم...؟

 

 

اسفند ۱۳۸۹

 

 

 

غزلی از اعماق نوستالژی...

گرچه زیارت غمتان کم نیامدم :

شاید دگر به یاد شما هم نیامدم...

 

در این "بهشتِ گمشده" آتش گرفته ام... ؛

می پرسم از خودم به جهنّم نیامدم...!؟

 

از هم گسیخته ؛ به شعاعی نگفتنی... ؛

هرگز بدون دوست، فراهم نیامدم...

 

دیری ست جز تو از همه عالم بریده ام ؛

گویی خود از اساس به عالم نیامدم...

 

ابیات، بی جهت نمی آیند بر زبان ؛

چون من که بی دلایل محکم نیامدم...

 

حوّای تشنه کامِ من! آیا من از نخست :

با آبروی خاکیِ آدم نیامدم...؟

 

شب، سرزمینِ روحِ مرا قبضه کرده است... ؛

زینرو به سوی روزشمارم نیامدم.............

 

رودبارک/ کلاردشت - شهریور ۱۳۸۹

 

 

تک بیت های زیر خاکی...

یادم می آورید تو و شب که مرده ام... ؛

بر دوش خود، جنازه ای از خویش برده ام...

 

قطره های باران را  احترام کن ای دل!

کاین سپاه عالیقدر ، سر به زیر می آید...

 

وَ من چقدر تو را دوست دارم آه چقدر...

به قدرِ فاصله ی روزِ بی تو تا شب قدر........

 

امشب برای مستی من باغِ رَز بخر ؛

بهر مزه ز سوقِ لب خویش گز بخر...

 

شاعران هم متّهم هم قاضی اند ؛

کُلُّهم بسیار از خود راضی اند...

 

وَ مرگ، وقت ندارد که سر بخاراند ؛

تو پس چکاره ای؟ او را کمی نوازش کن...!

 

چه رشکها که نبردم به بالِ خوش نفَست ؛

که دستِ زلزله ها کی رسد به چلچله ها...

 

خوشا انگیزه های نقطه "چین" دار :

برای گم شدن در دامن تو..............

 

خون جلوی چشم فلک را گرفت...

دست یقین، دامن شک را گرفت...

 

یک نفر هست که یکمرتبه خوشقلب شده ؛

قدرت تجزیه - تحلیل از او سلب شده........

 

در امتداد نگاهت به راه افتادم... ؛

به خواب رفتی و با سر به چاه افتادم...مرداد ۷۷ ؟

 

دستِ پُر می روم به جنگ زوال ؛

من، مسلّح به عشق پاک توام...

 

مرا گرسنگیِ کودکی یتیم بس است :

برای اینکه شوم از نظامِ هستی، سیر...

 

بیا با شمعِ چشمانت به دالانهای روح من ؛

بیا بد بگذران یک عمر در یلدای روح من...

 

من عاشقانه می شکنم تا تو نشکنی ؛

تو تکّه های شعرِ مرا "حفظ" می کنی...؟

 

احساسِ خاک بر سری ام بی دلیل نیست :

در چشمِ دوستان نتَوان مُرد و زنده ماند.......

 

از، آن شبی که باد، ورق می زند مرا :

ترتیبِ خاطرات، بهم خورده در دلم...

 

در من هزار خوشه، چراغِ شکسته است...

در من هزار پنجره، آغوشِ بسته است...

 

اینقدر مگو که "باز باید بروم..."

حرفِ سفر از خودِ سفر، تلختر است...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تک بیت های زیر خاکی...

برای لمس تو شاید دو دست، کم باشد ؛

تو را به خاطر بسیاری ات نمی بخشم...

 

به وصل او نرسیدم، شکایتی هم نیست... ؛

خدا کند بتوانم به داد او برسم.................

 

نداشت جایگزین هیچگاه نشئه ی عشق ؛

خوشا شهادت عاشق به ضرب تیغِ خمار...

 

کش می آید سایه ام تا خانه ات...

قصّه اش کشدار شد دیوانه ات...

 

عشقم آنقدر زیاد است که دل می گوید :

تو اگر یک نفری، اینهمه غوغا پس چیست...!؟

 

تو مرا ترجمه کردی به زبانی ابدی

تو مرا دیدی و خود را به ندیدن نزدی...

 

دل در هوای دیدن تو بال می زند

از اشتیاقت آینه تبخال می زند...

 

چنان هشدارِ رفتن را به روی خود نیاوردیم :

که عزرائیل را گویی به دست خود، کفن کردیم...

 

آدمیزاد بقدری تنهاست :

که خودش نیز از آن بیخبر است...

 

یک بار نشد که عشق، تاخیر کند ؛

این باور ما بود که لفتش می داد...

 

تو در گذاشتنِ نقطه های پایانی :

در اوّلِ جملاتِ نیاز، استادی......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تک بیت های زیر خاکی...

عیبی ندارد خوب من! دنیا نمی مانَد چنین...

فعلاً بیا پیش من و : از خود حکایت کن؛ همین!

 

 

کوهکن را خود، کدامین نوع "می" در شیشه است...؟

بیستون تا عمر دارد مستِ لحنِ تیشه است...

 

 

دیشب که با خیال تو پیمانه می زدم

با مرگ در خصوص زمان، چانه می زدم...

 

 

من پای تو ایستاده ام یار !

حتّی شده با عصای دزدی...

 

 

تنگم بگیر در بغل آنسان که خون و شعر :

فوّاره وار برجهد از زیر ناخنم................

 

عقل هی این پا و آن پا می کند ؛

عشق اما کار خود را می کند...

 

 

همیشه خسته ی راهم، سفر، همیشگی است...

کجاست شانه ی تو؟ دردسر، همیشگی است...........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تک بیت های زیر خاکی...

معشوق ز نابودی عاشق هدفی داشت ؛

ورنه الکی خسته نمی کرد خودش را...

 

 

ای گورکن! مکُن گله! چیزی نمانده است..‌. ؛

از زور بیکسی به تو هم زنگ می زنم...

 

 

آکنده ام از "حسرت" و "ایکاش"، غریبه...

آماده ی تنهایی من باش غریبه...

 

 

باران، مرور خاطره ها را زلال کرد

با خاطرات ابری من عشق و حال کرد...

 

 

به من اجازه بده خسته تر شوم از خویش ؛

هنوز مانده که این دوست، پوست اندازد...

 

 

چنین که فاصله انداخت قرن بیست و یکم :

هزار سال دگر هم نمی رسیم به هم..‌.

 

 

در خاک می شوم وَ تو را دور می کنند... ؛

یک عمر با تجسّم این صحنه، مرده ام.‌..

 

 

کارم چه بود : از لحظه های پرپرم گل ساختن...

کارت چه بود : از هستیِ لرزانِ من پل ساختن...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چند تک بیت زیر خاکی...

ای آنکه دستِ اشک به چشمت نمی رسد

چشمت بدون اشک به شهرت نمی رسد...

 

 

وَ تو آنگاه رسیدی به من ای دوست که من :

سخت در فکر خداحافظی از خود بودم...

 

 

وقتش رسیده است که تا خود سفر کنم ؛

تا راه را برای تو کوتاهتر کنم...

 

 

موج لطفت ز سرم گاه چنان می گذرد :

که نفَس، رفته و طومارِ زبان می پیچد...

 

 

چنان به خاطره چسبیدم، که کیش و مات شد آینده ؛

لگد به مُهره ی بختم خورد : به ابتکارِ خودِ بنده.........

 

 

آنقدر گریه کرده ام از دستِ چشم تو :

که سیل، پا گذاشت به بن بستِ چشم تو...

 

 

با سرعت نور می شویم از هم دور ؛

از روز نخست، نقشه ی شب این بود‌‌...

 

 

زندگی از قصد می بازد مرا ؛

مرگ، جا افتاده می سازد مرا...

 

 

بعد از هزار سال که با من نشسته ای :

تازه به این نتیجه رسیدی که با همیم...!؟

 

 

گر هیاهوی درونم پخش می شد لحظه ای :

آسمان می زد به چاک و خاک از هم می شکافت...

 

 

بی نظیرم چون تو "نادر" با منی.‌‌..

مثل تنهاییّ شاعر با منی...

 

 

باران همینکه گریه ی زارم شروع شد :

یاد آمدش که جز عرق شرم، هیچ نیست...

 

 

با رشته - نخی تافته از لطف و ملاحت :

گلدوزیِ لبخند به لبهای تو زیباست...

 

 

ذوبِ نهانِ مَرد از آتشفشان، جالب تر است...

غربت برای عاشقان از نان شب واجب تر است...

 

 

یکچند گریزان مشو از پیش نگاهم ؛

تا چند گداییّ من و دل ز تخیّل...!؟

 

 

دستی که از فرسایشم : آمد جلوگیری کند :

کم مانده این فرسوده را مجنون زنجیری کند...

 

 

دست مرا بگیر به وقتِ سِکندری ؛

لغزیدن من و تو از این دست، دیدنی ست...

 

 

نیمه شب، یاد تو دل را سرِ سجّاده نشاند ؛

جانماز آب کشیدم که ز خون، پاک شود.....‌‌‌‌.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در این اواخر تابستان...

تو از نواحی آهنگی ؛

دلم برای تو دست افشان...

دل اصلاً از تو بهاری شد :

در این اواخر تابستان...

 

تو مثل جادّه، غمناکی... ؛

رسیدن از "تو" ولی ممکن...

تو از قبیله ی ایمانی ؛

و من به قبله ی تو مومن...

 

من از سلاله ی فقدانم ؛

تو وصف ناشدنی امّا...

من آنکه "نیستم" ؛ امّا تو :

همیشه حاضر و دور از ما...

 

من از تغزّل و تنهایی :

چگونه دم بزنم زین پس...؟  ؛

چنین که قلب تو گردیده :

برای عاطفه دلواپس...

 

تو از خرابه ی قلب من :

توقّع ضربان داری...؟

هزار حسّ نهان دارم ؛

هزار گوشِ نهان داری...

 

برای گم شدنم در شب :

چقدر دست، جلو آمد...

ولی طلوعِ پیام تو :

شهاب وار به ظلمت زد..........

 

رودبارک- کلاردشت/ یکم شهریور ۱۳۹۰