برای لمس تو شاید دو دست، کم باشد ؛

تو را به خاطر بسیاری ات نمی بخشم...

 

به وصل او نرسیدم، شکایتی هم نیست... ؛

خدا کند بتوانم به داد او برسم.................

 

نداشت جایگزین هیچگاه نشئه ی عشق ؛

خوشا شهادت عاشق به ضرب تیغِ خمار...

 

کش می آید سایه ام تا خانه ات...

قصّه اش کشدار شد دیوانه ات...

 

عشقم آنقدر زیاد است که دل می گوید :

تو اگر یک نفری، اینهمه غوغا پس چیست...!؟

 

تو مرا ترجمه کردی به زبانی ابدی

تو مرا دیدی و خود را به ندیدن نزدی...

 

دل در هوای دیدن تو بال می زند

از اشتیاقت آینه تبخال می زند...

 

چنان هشدارِ رفتن را به روی خود نیاوردیم :

که عزرائیل را گویی به دست خود، کفن کردیم...

 

آدمیزاد بقدری تنهاست :

که خودش نیز از آن بیخبر است...

 

یک بار نشد که عشق، تاخیر کند ؛

این باور ما بود که لفتش می داد...

 

تو در گذاشتنِ نقطه های پایانی :

در اوّلِ جملاتِ نیاز، استادی......