ای آنکه دستِ اشک به چشمت نمی رسد

چشمت بدون اشک به شهرت نمی رسد...

 

 

وَ تو آنگاه رسیدی به من ای دوست که من :

سخت در فکر خداحافظی از خود بودم...

 

 

وقتش رسیده است که تا خود سفر کنم ؛

تا راه را برای تو کوتاهتر کنم...

 

 

موج لطفت ز سرم گاه چنان می گذرد :

که نفَس، رفته و طومارِ زبان می پیچد...

 

 

چنان به خاطره چسبیدم، که کیش و مات شد آینده ؛

لگد به مُهره ی بختم خورد : به ابتکارِ خودِ بنده.........

 

 

آنقدر گریه کرده ام از دستِ چشم تو :

که سیل، پا گذاشت به بن بستِ چشم تو...

 

 

با سرعت نور می شویم از هم دور ؛

از روز نخست، نقشه ی شب این بود‌‌...

 

 

زندگی از قصد می بازد مرا ؛

مرگ، جا افتاده می سازد مرا...

 

 

بعد از هزار سال که با من نشسته ای :

تازه به این نتیجه رسیدی که با همیم...!؟

 

 

گر هیاهوی درونم پخش می شد لحظه ای :

آسمان می زد به چاک و خاک از هم می شکافت...

 

 

بی نظیرم چون تو "نادر" با منی.‌‌..

مثل تنهاییّ شاعر با منی...

 

 

باران همینکه گریه ی زارم شروع شد :

یاد آمدش که جز عرق شرم، هیچ نیست...

 

 

با رشته - نخی تافته از لطف و ملاحت :

گلدوزیِ لبخند به لبهای تو زیباست...

 

 

ذوبِ نهانِ مَرد از آتشفشان، جالب تر است...

غربت برای عاشقان از نان شب واجب تر است...

 

 

یکچند گریزان مشو از پیش نگاهم ؛

تا چند گداییّ من و دل ز تخیّل...!؟

 

 

دستی که از فرسایشم : آمد جلوگیری کند :

کم مانده این فرسوده را مجنون زنجیری کند...

 

 

دست مرا بگیر به وقتِ سِکندری ؛

لغزیدن من و تو از این دست، دیدنی ست...

 

 

نیمه شب، یاد تو دل را سرِ سجّاده نشاند ؛

جانماز آب کشیدم که ز خون، پاک شود.....‌‌‌‌.....