در این اواخر تابستان...
تو از نواحی آهنگی ؛
دلم برای تو دست افشان...
دل اصلاً از تو بهاری شد :
در این اواخر تابستان...
تو مثل جادّه، غمناکی... ؛
رسیدن از "تو" ولی ممکن...
تو از قبیله ی ایمانی ؛
و من به قبله ی تو مومن...
من از سلاله ی فقدانم ؛
تو وصف ناشدنی امّا...
من آنکه "نیستم" ؛ امّا تو :
همیشه حاضر و دور از ما...
من از تغزّل و تنهایی :
چگونه دم بزنم زین پس...؟ ؛
چنین که قلب تو گردیده :
برای عاطفه دلواپس...
تو از خرابه ی قلب من :
توقّع ضربان داری...؟
هزار حسّ نهان دارم ؛
هزار گوشِ نهان داری...
برای گم شدنم در شب :
چقدر دست، جلو آمد...
ولی طلوعِ پیام تو :
شهاب وار به ظلمت زد..........
رودبارک- کلاردشت/ یکم شهریور ۱۳۹۰
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان ۱۳۹۵ ساعت 8:6 توسط امیر حسین دیبایی
|
گر من ز عجایبی که در دل دارم: