تو از نواحی آهنگی ؛

دلم برای تو دست افشان...

دل اصلاً از تو بهاری شد :

در این اواخر تابستان...

 

تو مثل جادّه، غمناکی... ؛

رسیدن از "تو" ولی ممکن...

تو از قبیله ی ایمانی ؛

و من به قبله ی تو مومن...

 

من از سلاله ی فقدانم ؛

تو وصف ناشدنی امّا...

من آنکه "نیستم" ؛ امّا تو :

همیشه حاضر و دور از ما...

 

من از تغزّل و تنهایی :

چگونه دم بزنم زین پس...؟  ؛

چنین که قلب تو گردیده :

برای عاطفه دلواپس...

 

تو از خرابه ی قلب من :

توقّع ضربان داری...؟

هزار حسّ نهان دارم ؛

هزار گوشِ نهان داری...

 

برای گم شدنم در شب :

چقدر دست، جلو آمد...

ولی طلوعِ پیام تو :

شهاب وار به ظلمت زد..........

 

رودبارک- کلاردشت/ یکم شهریور ۱۳۹۰