دلم گرفته در این بیست و هشتم اسفند...

کلاردشت و غروبی غریب و بارانی...

به یاد شعر "مسافر" که خونِ "سهراب" است...

تو خوب می دانی...

و " حالِ" مبهمِ آینده و گذشته ی من...

و محوِ دم به دمِ پلّه های آینده...

 

حدیث عزلت من آنچُنان شکربار است :

که آب می شودم قند در دل خونین...

 

و کوله پشتیِ آوارگیّ این شاعر :

اگرچه در دل خود، اشک و خون و کف دارد،

به باغ وحشِ اَقارب، سگش شرف دارد...

 

کرامت غربت :

چقدر حال و هوای مرا عوض کرده...

و با رعایتِ شاءنِ غرور زخمی من :

حوائجِ دلِ تنگِ مرا برآورده...

 

۱۳۹۲