سطلی از چاه نوستالژی...
دلم گرفته در این بیست و هشتم اسفند...
کلاردشت و غروبی غریب و بارانی...
به یاد شعر "مسافر" که خونِ "سهراب" است...
تو خوب می دانی...
و " حالِ" مبهمِ آینده و گذشته ی من...
و محوِ دم به دمِ پلّه های آینده...
حدیث عزلت من آنچُنان شکربار است :
که آب می شودم قند در دل خونین...
و کوله پشتیِ آوارگیّ این شاعر :
اگرچه در دل خود، اشک و خون و کف دارد،
به باغ وحشِ اَقارب، سگش شرف دارد...
کرامت غربت :
چقدر حال و هوای مرا عوض کرده...
و با رعایتِ شاءنِ غرور زخمی من :
حوائجِ دلِ تنگِ مرا برآورده...
۱۳۹۲
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۵ ساعت 14:17 توسط امیر حسین دیبایی
|
گر من ز عجایبی که در دل دارم: