غزلی از اعماق نوستالژی...
گرچه زیارت غمتان کم نیامدم :
شاید دگر به یاد شما هم نیامدم...
در این "بهشتِ گمشده" آتش گرفته ام... ؛
می پرسم از خودم به جهنّم نیامدم...!؟
از هم گسیخته ؛ به شعاعی نگفتنی... ؛
هرگز بدون دوست، فراهم نیامدم...
دیری ست جز تو از همه عالم بریده ام ؛
گویی خود از اساس به عالم نیامدم...
ابیات، بی جهت نمی آیند بر زبان ؛
چون من که بی دلایل محکم نیامدم...
حوّای تشنه کامِ من! آیا من از نخست :
با آبروی خاکیِ آدم نیامدم...؟
شب، سرزمینِ روحِ مرا قبضه کرده است... ؛
زینرو به سوی روزشمارم نیامدم.............
رودبارک/ کلاردشت - شهریور ۱۳۸۹
+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان ۱۳۹۵ ساعت 15:12 توسط امیر حسین دیبایی
|
گر من ز عجایبی که در دل دارم: