معشوق ز نابودی عاشق هدفی داشت ؛

ورنه الکی خسته نمی کرد خودش را...

 

 

ای گورکن! مکُن گله! چیزی نمانده است..‌. ؛

از زور بیکسی به تو هم زنگ می زنم...

 

 

آکنده ام از "حسرت" و "ایکاش"، غریبه...

آماده ی تنهایی من باش غریبه...

 

 

باران، مرور خاطره ها را زلال کرد

با خاطرات ابری من عشق و حال کرد...

 

 

به من اجازه بده خسته تر شوم از خویش ؛

هنوز مانده که این دوست، پوست اندازد...

 

 

چنین که فاصله انداخت قرن بیست و یکم :

هزار سال دگر هم نمی رسیم به هم..‌.

 

 

در خاک می شوم وَ تو را دور می کنند... ؛

یک عمر با تجسّم این صحنه، مرده ام.‌..

 

 

کارم چه بود : از لحظه های پرپرم گل ساختن...

کارت چه بود : از هستیِ لرزانِ من پل ساختن...