از تو دمادم می سرودم روزگاری

پُر بود از الهامت وجودم روزگاری

 

شعر سپیدم اشک در چشمت می آورد

همچون غزلهای کبودم روزگاری...

 

خون می دوید از نام تو در جانم،آری :

خونرنگ می شد تار و پودم روزگاری

 

تو شرقِ دنیای خیال انگیز احساس...

من غرق رؤیای تو بودم روزگاری

 

ناخواسته با دست لرزانت رقم خورد :

غمنامۀ  اوج و فرودم روزگاری...

 

آتشفشان بودم، به خاکستر نشستم...

از خود به چشمم رفت دودم روزگاری

 

تو زنگ بیداریّ من بودیّ و شاید :

من زنگ تفریح تو بودم روزگاری...

 

می خوانی از من قطعه ای تا گرم گردد :

آیین سردِ  یادبودم روزگاری..................

 

تهران/ شهریور 83