نشانی کانال تلگرام امیرحسین دیبایی

amir1972diba@

 

 امکان دریافت دیدگاه ها و آثار دوستان از طریق این آی دی :

amirpoem1350@

پرونده های سوخته اما نسوخته...!

در انفجارِ غیبتِ تو :

غیر از دلم،

پرونده های حافظه هم سوخت...

تو رفته ایّ و پاک فراموش کرده ام :

که نیستیّ و نیستی و نیستی دگر...

 

نه! این دروغ را به حساب جنون گذار ؛

این شعر پس چگونه به دنیا قدم گذاشت...!؟

 

چالوس: رادیو دریا / ۳۱ فروردین ۹۶

 

 

کسانی که "دیگر" نخواهیم دید...

چرا باید اصلاً به دنیا بیایند :

کسانی که "دیگر" نخواهیم دید...؟

کسانی که پیدا، سپس گم شدند...

 

 

چرا باید اصلاً به دنیا بیاییم :

اگر می توانند ما را نبینند...؟ ؛

اگر بی خیالِ تکلّم شدند...؟

 

 

و پسکوچه های جهان، در تبِ این سوالاتِ مهلک :

به بن بست هایی نفسگیر و ساکت مُبدل شدند ؛

شناور در اندوهِ یادِ :

کسانی که "دیگر" نخواهیم دید...

کسانی که "بی هم زدن" حل شدند...

 

 

 

چالوس : رادیو دریا / ۱۲ فروردین ۹۶

 

 

 

اگر "کسی" نباشد، "چیزی" هم نیست...

هایکوی مازندرانی!

 

 

دوستان و آشنایان، یکی یکی می روند ؛

 

باید کسی "باشد" تا از "چیزی" حرف زد

 

خلع سلاح شدن، انواع و اقسام دارد...

 

 

چالوس : رادیو دریا / ۱۱ فروردین ۹۶

 

 

 

جانیانِ آزاد...

و خطرناک ترین، خاطره ها آزادند...

و برای خودشان مست و رها می چرخند...

 

 و پلیسی هم نیست :

که بگیرد یقه شان را که چه از جان بشر می خواهید...!؟

 

 

چالوس : رادیو دریا / دهم فروردین ۹۶

 

 

 

آتش نشان و آتشفشان...

شبحِ خیسِ "پلاسکو" امشب :

رفته تبریک بگوید به دماوند، کمی با تاخیر...

 

اوّلِ عید به دیدار شهیدانی رفت :

که دماوند به پاس دل دریاییِ شان می باید :

بِنِشیند در خون ؛

و کلاه از سر خود بردارد...

 

چالوس : رادیو دریا / ۷ فروردین ۹۶

 

 

 

وسواس...

احتیاط و وسواست هنگام باز کردن نامه :

از ترس جر خوردن کاغذ نیست ؛

 

از بیم خبری ست که شاید انتظارت را می کشد...

 

 

چالوس : رادیو دریا / ۲۹ اسفند ۹۵

 

 

 

آخرین اسمی که هی یادم نمی آید...

آخرین روز، آخرین شب، آخرین فردا...

آخرین "گونی کشیدن" بر سر رویا...

آخرین با خود نشستن های ناپیدا...

آخرین ماموریت، وسواسِ استعفا...

آخرین ابر، آخرین ماه، آخرین خورشید...

آخرین جشن تولد، آخرین تمدید...

آخرین شعری که می گویم برای تو ...

آخرین چایی که می ریزم برای خویش...

آخرین چیزی که می بینم در این دنیا...

آخرین اسمی که هی یادم نمی آید...

آخرین کاری که بر می آید از دستم...

آخرین باری که در را قفل خواهم کرد...

آخرین حرفی که خواهم زد به آیینه...

آخرین خوابی که خواهم دید در غربت...

آخرین خطی که خواهم خواند با عینک...

آخرین شخصی که می آید به دیدارم...

آخرین باری که پشت میز خواهم بود...

آخرین باری که می بینی مرا زنده...

آخرین فکری که می آید سراغ من...

خودکشی که نه، ولی شاید "اوتانازی"...*

آخرین بغضی که می گیرد گلویم را...

آخرین باری که با اخبار می گریم...

آخرین باری که می خندم به این بازی...

آخرین شرطی که خواهم بست در مستی...

آخرین قولی که خواهم داد مردانه...

آخرین باری که خواهم خواند در خانه...

آخرین باری که پشت ساز خواهم رفت...

آخرین احوالپرسی، آخرین آغوش...

آخرین آه، آخرین پلکی که خواهم زد...

آخرین ذهنیّت از مرگ، آخرین خواهش...

آخرین باری ‌که خود را دوره خواهم کرد...

آخرین باری که خود را می کنم مهمان :

میهمانِ رازهای حک شده بر جان...

آخرین باری که خواهم دید ساعت را...

آخرین باری که می بوسم لبانت را...

 

این تمامِ آخرین ها یک طرف، اما :

آخرین باری که خواهم خورد حسرت را...

......باز کن با احتیاطی خاص، پاکت را.......

 

 

* اوتانازی : مرگی آسان که بیمار لاعلاج از پزشکش درخواست می کند.

 

 

چالوس : رادیو دریا / ۲۹ اسفند ۹۵

 

 

 

آدمهایی که دیگر هرگز...

انگار تمام آدمهایی که دیگر هرگز نخواهم دیدشان،

دارند با هم به من نگاه می کنند ؛

مرا به هم نشان می دهند...

.

.

.

.

تو اکنون دقیقاً کجایی......؟

من خوب می دانم :

یک نیمه ات پیش آنها ؛

تمامت هم پیش شاعری "همیشه ناتمام"...

 

 

اصلاً چرا باید دید، کسی را که از همان اوّلِ داستان

مطمئنی دیگرش هرگز نخواهی دید...

 

 

چالوس : رادیو دریا / ۲۸ اسفند ۹۵

 

 

 

جدّیت، ضرب در عطش...

قرار و مدارهایی بشدت دقیق و حساب شده ؛

در کافه هایی بشدت دنج...

همه چیز بشدت جدّی...

 

 

هر که نداند گمان می کند :

قرار است تکلیف جهان

پشت میزی روشن شود که

دو جفت دستِ خزیده بر آن :

هنوز تکلیف خود را با هم بدرستی نمی دانند...

 

 

 

باری...

همچون فریضه ای غریبانه برگزار می شود دیداری که پس از خداحافظی، بلافاصله :

مرد از نزدیکترین کیوسک، سراغ مجله ی جدول و سرگرمی را می گیرد

 

و زن در آستانه ی سال نو، دفترچه ی تلفنش را مرور می کند تا کسانی را برای پیام تبریک، علامت بزند که تنها با دیدن نامشان در صفحاتی به ترتیب الفبا، موجودیت پیدا می کنند...

 

بهانه پشت بهانه :

برای فکر نکردن به لذّت دیدار ؛

و حفظ تازگی اش با تمام جزئیّات...

و یادآوری ناگهانی اش گهگاه...

 

 

دیداری که با همه ی غریبانگی اش :

"باید" اتفاق بیفتد تا برگ برنده ای باشد در مناظره با مرگ...

 

 

چالوس : رادیو دریا / ۱۵ اسفند ۹۵